تبليغاتX
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

عشق در دل ماند و یار از دست رفت

روبروی همین پنجره ایستاده بودم . مات برده و خشک زده ، انتظار می کشیدم تا کسی بگوید حقیقت ندارد . خبر کوتاه بود و باورش سخت . "مشکاتیان رفت" ...

و مشکاتیان یعنی خیلی از روزها و خیلی از شبها . یعنی همان وقتهایی ، که صدایی را می شنیدی و دوست می داشتی ، اما سوادت نمی رسید که بدانی چه سازی است و که می نوازدش . دو سال اول دبستان آنقدر یادت می دهند که پشت جلد نوار را بخوانی . نوشته اند : آستان جانان . سنتور : پرویز مشکاتیان .  آن وقت ها هنوز خبر نداری ، که آستان جانان می خواهد تو را به کجاها بکشاند . به دبیرستان که میروی ، یک سنتور برایت می خرند و شروع می کنی به مشق سنتور . حالا از سنتوری که می شنوی ، بیشتر بهره می بری . استادت یک قاصدک به تو می دهد تا تو هم بپیوندی به جمع دیوانگانش.

روزها و شب ها می گذرد . می خوانی تا بدانی . می فهمی که قصه ، فقط نوازندگی نیست . او یک استاد تمام است ، چون وقتی به پهلوی شاعر می زند ، شاهکار می سازد و وقتی نخواهد با شعر بگوید با نغمه های بی کلام ، جادو می کند .

یک بار ، صدایش را از رادیو می شنوی . از دل پرش ، رنج هایش را می شنوی . تنهایی هایش را می شنوی . می شنوی که به فغان آمده از آدم هایی که خواستند ساز او را پشت گل و بوته ها پنهان کنند . اما او قبای اطلسی آنان را به نیم جو نیز نخرید . شهامتش تورا به وجد می آورد . حالا وقت فهمیدن های عمیق تریست . استاد بودن ، فقط خوب نواختن و خوب ساختن نیست . او استاد است ، چون خیلی مرد است . چون نمی ترسد از بیان آنچه بدان عشق می ورزد .

با آنچه یاد گرفته ام ، جمله میسازم و برایش می نویسم . می نویسم که می دانم آستان جانانت ، قصه ی سوته دلانست ؛ و بیدادت حکایت سرهای گلوله خورده ی مسافران تابستان شصت و قاصدکت ، روایت هوهوی باد زمستان های دور .

روزها و شبهای دیگری می گذرد . تابستان پر قصه و پر غصه هشتاد و هشت می خواهد تمام شود که می بینی ، ای داد ، "سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی" . امشب ، باید تمام غم های عالم را خبر کنی . خانه هست . صاحب خانه نیست

 

برگرفته از دل آواز

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت23:35توسط مسعود رفیع زاده |
هر یک از ما روایتی داشت در هر انحنای فکر...
هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند.
هنوز روي خيلي از ديوارهاي کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ، به دنبال رد و اثر مشتهايم ميگردم.
هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان اين نبود... اما...
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.
بقيه اش با خداي تو.

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت18:13توسط مسعود رفیع زاده |
شهر من گم شده است...
نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ... 
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت0:4توسط مسعود رفیع زاده |
پشت سر خستگی تاریخ است...
- هيچ وقت نخواسته ام جاي فرشته اي باشم که تاريخ را مينويسد.
روزهاي تکراري، داستانهاي تکراري، سرنوشتهاي تکراري .
بيچاره فرشته ...
روز آخر، تمام يادداشتهاي او ، کوچکترين نقطه عالم را هم پر نخواهد کرد.


 

- وقتي اميد در بهشت نيست، پس براي زمين معجزه است. و من هنوز با «اميد» زنده ام

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت16:12توسط مسعود رفیع زاده |
به طراوت خاک دست می کشم

يک جوريست اين روزها. اينهمه حرف بود و گوش نبود و وقتي گوشي بود، حوصله حرف نبود.
فکرکن...
چه زود گذشت اينهمه روز و ثانيه و....
اينهمه ثانيه هاي بيخيال که تنها کارشان همين گذشتنشان بود که همين «گذشت» را هم از ثانيه ها ياد نگرفتيم.
برزخ مسخره ايست ... اينکه تصميم بگيري که مديون اين ثانيه هاي زودگذر باشي يا نفرينشان کني.
لعنت به اين ثانيه هاي عزيز !

 

حالا شد يه چيزي...

 

 

باز هم اول ارديبهشت.
فردا يکي از روزهاي سهراب خواهد بود. روز آمدن و ماندن ؟ يا رفتن و ماندن ؟
براي خاک، چه ضيافتي خواهد بود و براي ما...
شايد فرصت و دليلي باشد براي مراجعه به شور و حسهايي که  پشت روزمرگيهاي ما قايم شده اند.

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت21:21توسط مسعود رفیع زاده |
بهاریه
عقربه ها در پی هم می دوند.

آسمان آبی تر از همیشه می خواهد در آغوش گیردمان.

کبوتر ها دسته جمعی می خوانند کلاغ ها فوج فوج پر می زنند.

سرخی ماهی های عید بر سنگفرش پیاده رو نقشی است بر روزگاران دور.

شاخ و برگ های درختان از طنازی باد در گوش هم می گویند.

روزی نو در راه است.برخیزید و پنجره ها را باز کنید.

ارغوان به گل نشسته است...

همراهان عزیز نوروتان پیروز

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت21:51توسط مسعود رفیع زاده |
دنیای به ته نرسیدنی آبی...
جديدا هيچ چيز اين دنيا نميتونه حال من رو بگيره. هرچند که با هيچ مرام اين دنيا کنار نميام.
يه جورايي انگار مطمئن شده ام که نميتونم پا به پاي اين دنيا و چرخيدنهاش بزرگ بشم. اما همينکه بزرگ ميشم، بهم غرور ميده . مطمئن ميشم که براي انجام يه کاري اومده ام که لااقل حتي اگه نميتونم انجامش بدم، ميتونم براي رسيدن به اون فکر کنم.
همينکه ميتونم به يه خدا توي يه برگ روي يه شاخه وسط يه جنگل بزرگ فکر کنم و به جاش معناي رشد رو مرور کنم، برام کافيه.
چندتا جاي دنج و خلوت هم دارم که ميتونم دلم رو غافلگير کنم و گاهي ببرمش هواخوري و توي اين فاصله چندثانيه اي از عمر دود شده رو ، ساکت و آروم به باد بدم.
اوضاع خيلي هم بد نيست...
فقط... کاش ، ايکاشها نبودند.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت23:3توسط مسعود رفیع زاده |
بیکران ریگستان سکوت
- چقدر فرق کرده اي !
- خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز.
- تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟
- دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه.
- اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست.
- قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني.
- آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم.
- خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه.
- ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم.
- اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست.
- براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود.
- مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي.
- نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟
- چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟
- نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ .
- همون موقع امانتت رو پس ميگيري.
- کدوم امانت رو ؟
- سکوت

همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت.
باز هم يه عالم سوال بي جواب.
خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم.
چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره.
مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست.
خدا کنه راه درست ، همين باشه.
بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب.
آره ...
گيرش ميارم.

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت23:50توسط مسعود رفیع زاده |
ابری نیست بادی نیست
وقتي ديگه حرفي براي گفتن نمونده بود، گفت :
خب... همه چيز رو گفتيم و همه جا را ديديم. حالا بگو چي داري و به کدومش افتخار ميکني ؟
صبر نکردم. فوري گفتم : هيچي ... تا هستم، همه چيز و هرچيز مال بقيه. اوني که مال منه و نميذارم کسي ازش مايه بذاره، آبرو و شرفمه.

گذشت ...

حالا پشيمون نيستم ازاينکه چيزهايي که شايد همه فکر ميکردند مال منه، برداشتند و بردند و دمي خوش گذروندند.

اما من ساده هنوز منتظر باد و بارونم و يه رهگذر تا امانتيهام رو اگه عمري باشه با يه چيز بهتر (به خيال خودم) تاخت بزنم.

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت20:35توسط مسعود رفیع زاده |
حسرتی با حیرتی آمیخت!
حکايت عجيبيه و خوب ميدونم انتظار زياديه که بخوام همه چيز رو اونجور که هست بدوني وقتي خودم نميدونم اين حکايت از کجا شروع شده.
شايد حکايت ما، کوچيکتر از اين حرفها باشه و من زيادي بزرگش کرده ام.
هرچي که هست روي دلم بدجوري قلمبه شده.
اصلا ميدوني چيه ؟ قضيه اونقدرها هم مهم نيست.
راستش، ديگه اين روزها، واسه صحبت کردن ازش، حوصله نيست. اصلا گفتنش مگه چيزي رو عوض ميکنه ؟
اين حکايت رو هرکي که شروع کرد، خودش ميدونه چجوري تمومش کنه.
شايد زور من اونقدر باشه تا کاري کنم که نقطه آخر اين حکايت تکراري با بقيه نقطه ها فرق داشته باشه.
اگه ميگم راضيم و خدا رو شکر .... همون خدا ميدونه که اين رو از ترس اين گفته ام تا همين چيزهاي بهم ريخته رو از دست ندم.
کاش اين حکايت، يه جورايي، درست و حسابي تموم بشه.
+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت10:57توسط مسعود رفیع زاده |
بال را معنی کن تا پر هوش من از حسادت بسوزد
اعتراف ميکنم ...
با اينهمه حرفهاي نگفته، دروغ گفتم که حرفي ندارم. راستش رو بخواهي طاقت اينهمه سوال رو يکجا نداشتم. جوابهاي شروري که هرکدومشون ميتونست جرقه اي براي درست شدن يک شعله جديد باشند.
باور ميکني يا نه ... هنوز «درست» رو ياد نگرفته ام. درس سختي که هر روز و شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم مردود ميشوم.
براي اينکه روزگار رو بي دردسرتر بگذرانيم، تو نپرس. چقدر به ما خوش ميگذشت فقط اگر نميپرسيدي.
به هرحال... ميگذرونيم... يعني درستش اين ميشه : بايد بگذرونيم.
+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت0:11توسط مسعود رفیع زاده |
در سوک نگهبان

 تورج نگهبان، ترانه سرای برجسته گل ها در سن هفتاد و شش سالگی در شهر لس آنجلس آمريکا درگذشت. تورج نگهبان مدت ها دچار ناراحتی ريوی و کيسه صفرا بود.

به گزارش سرویس فرهنگ و هنر سایت خبری ایران به نقل از خبرنامه گویا(INA)، تورج نگهبان ترانه سرايی را از سال ۱۳۲۸ با شعری بر روی آهنگ مهندس همايون خرم آغاز کرد. در همان اوان ترانه ديگری روی آهنگ مسعود ميثاقيان، آهنگساز و نوازنده سنتور ساخت که با صدای گرم زنده ياد منوچهر همايون پور اجرا و پخش گرديد.

وی که فارغ التحصيل رشته جامعه شناسی در مقطع فوق ليسانس از دانشگاه تهران است بيش از ۷۰۰ ترانه برای خوانندگانی چون ملوک ضرابی، دلکش، مرضيه، الهه، پوران، عهديه، هايده، مهستی، فريدون فرخزاد، بنان، ايرج، وفايی، گلپا، رفيعی، محمد نوری، پروين و گوگوش ساخته است .

تورج نگهبان همکاری خود را با برنامه گل ها از سال ۱۳۴۰ آغاز کرد و از همکاران هميشگی آن بود .

از سال ۱۳۴۱- ۱۳۳۷ معاون اداره مطبــوعات اداره کل انــتشارات و رادیـو و در سال های ۱۳۵۷-۱۳۴۱سرپرست روابط عمومی و انتشارات سازمان صنايع دستی ايران بوده و در اواخر دوره پهلوی دست اندر کار انتشار مجله "دستاورد" در زمينه هنرهای دستی ايران و نيز انتشار مجله "صدا" (به اتفاق دوستان نزديکش عماد رام و اسفنديار منفردزاده و ...) بوده است . وی از سال ۱۳۷۴ در ايالات متحده آمريکا زندگی می کرد و تا پيش از اين بيماری تهيه و اجرای برنامه "سيری در ادبيات آهنگين ايران" را بر عهده داشت.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت1:32توسط مسعود رفیع زاده |
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوس
تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.

دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...

اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه روزها حرام نميشدند.

تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت20:26توسط مسعود رفیع زاده |
تو شگرف...تو رها...تو بزازنده ی خاک
سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت21:15توسط مسعود رفیع زاده |
پایان هامون
 

 

یک عزیز دیگر از قافله عمر جا افتاد...

خسرو نازنینم به یاد تمامی نقش هایت که نسل من با آنها بزرگ شده اند...

به یاد تمامی شب هایی که با صدای پای آب تو به خواب می رفتم...

و به یاد حرمت دل پاکت که توان آزار هیچ کس جز خویش را نداشت لحظه ای درنگ می کنم و خاضعانه از درگاه حق برایت آمرزش طلب می کنم و یقین دارم که جاودانگی صدایت تا ابد در ذهن نسل ها باقی است...

روحت شاد

 

 

 

 

                          

+نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت0:50توسط مسعود رفیع زاده |
بدرود

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

 


                                 

 

خيلي وقت بود اينجا چيزي ننوشته بودم.
روزهاي زيادي گذشت... خوب يا بد ، چيزيه كه بعدها معلوم ميشه.
اما هيچ روزي نشد كه چند بار اينجا سر نزنم.
ديدن اينهمه عاشق، دور از انتظار نبود.
يادم هست.....
بار اول كه زيارت سهراب رفتم، يكي از دوستاني كه همراه ما بود كنار آرامگاه ساده و بزرگش نشسته بود و تار ميزد.
غريبه اي رد شد و با تمسخر گفت : اگر او ميدونست كه همچين آدمايي دورش جمع ميشن و مطربي ميكنند، هيچوقت معروف نميشد.
گفتم : كاش كنار قبر همه ما، اينهمه آدم جمع بشه و از اون پايين بشه صداي تار يه آدم عاشق رو شنيد كه ميخواد حرفهاي دلش رو يه جوري به گوش عزيزش برسونه.

حرفهاي زيادي دارم. از اينكه چطور شد كه من مرتكب درست كردن همچين خونه كوچكي براي سهراب شدم.
در اولين فرصت، مطالب جديدتري به سايت اضافه خواهم كرد. تا خدا چي بخواد.
درضمن، همين امروز تعداد E-Greeting هايي كه از طريق اين سايت ارسال شده، چهار رقمي شد.
خوشحالم....

                                                 خداحافظ همین حالا

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت16:30توسط مسعود رفیع زاده |
فانوس خیس
 

 نام شعر : فانوس خيس

روي علف ها چكيده ام.
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريك چكيده ام.
جايم اينجا نبود.
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجا مي رود اين فانوس ،
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
باران پر خزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد.
من ستاره چكيده ام.
از چشم نا پيداي خطا چكيده ام:
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود.
رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
پريان مي رقصيدند.
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود.
زمزمه هاي شب مستم مي كرد.
پنجره رويا گشوده بود.
و او چون نسيمي به درون وزيد.
اكنون روي علف ها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد.
تپش ها خاكستر شده اند.
آبي پوشان نمي رقصند.
فانوس آهسته بالا و پايين مي رود.
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود.
جاده نفس نفس مي زد.
صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
فانوس پر شتاب !
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
زمزمه هاي شب پژمرد.
رقص پريان پايان يافت.
كاش اينجا نچكيده بودم!
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
كاش اينجا- در بستر پر علف تاريكي- نچكيده بودم !
فانوس از من مي گريزد.
چگونه برخيزم؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
و دور از من ، فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.

         

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت11:4توسط مسعود رفیع زاده |