تبليغاتX
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...

 


                                 

 

خيلي وقت بود اينجا چيزي ننوشته بودم.
روزهاي زيادي گذشت... خوب يا بد ، چيزيه كه بعدها معلوم ميشه.
اما هيچ روزي نشد كه چند بار اينجا سر نزنم.
ديدن اينهمه عاشق، دور از انتظار نبود.
يادم هست.....
بار اول كه زيارت سهراب رفتم، يكي از دوستاني كه همراه ما بود كنار آرامگاه ساده و بزرگش نشسته بود و تار ميزد.
غريبه اي رد شد و با تمسخر گفت : اگر او ميدونست كه همچين آدمايي دورش جمع ميشن و مطربي ميكنند، هيچوقت معروف نميشد.
گفتم : كاش كنار قبر همه ما، اينهمه آدم جمع بشه و از اون پايين بشه صداي تار يه آدم عاشق رو شنيد كه ميخواد حرفهاي دلش رو يه جوري به گوش عزيزش برسونه.

حرفهاي زيادي دارم. از اينكه چطور شد كه من مرتكب درست كردن همچين خونه كوچكي براي سهراب شدم.
در اولين فرصت، مطالب جديدتري به سايت اضافه خواهم كرد. تا خدا چي بخواد.
درضمن، همين امروز تعداد E-Greeting هايي كه از طريق اين سايت ارسال شده، چهار رقمي شد.
خوشحالم....

                                                 خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده توسط مسعود در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 4:30 بعد از ظهر |
 

 نام شعر : فانوس خيس

روي علف ها چكيده ام.
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريك چكيده ام.
جايم اينجا نبود.
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجا مي رود اين فانوس ،
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
باران پر خزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد.
من ستاره چكيده ام.
از چشم نا پيداي خطا چكيده ام:
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود.
رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
پريان مي رقصيدند.
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود.
زمزمه هاي شب مستم مي كرد.
پنجره رويا گشوده بود.
و او چون نسيمي به درون وزيد.
اكنون روي علف ها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد.
تپش ها خاكستر شده اند.
آبي پوشان نمي رقصند.
فانوس آهسته بالا و پايين مي رود.
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود.
جاده نفس نفس مي زد.
صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
فانوس پر شتاب !
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
زمزمه هاي شب پژمرد.
رقص پريان پايان يافت.
كاش اينجا نچكيده بودم!
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
كاش اينجا- در بستر پر علف تاريكي- نچكيده بودم !
فانوس از من مي گريزد.
چگونه برخيزم؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
و دور از من ، فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.

         

 

+ نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 11:4 قبل از ظهر |
                                          

 

                 

بچه که بودم

- از جریمه های نانوشته که بگذریم!-

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

وسبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود!

                                          بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه یی به خانه نمی رسید!

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود که سه شنبه شب آخر هر سال

باران بیاید!

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاه مان

 پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود ! 

+ نوشته شده توسط مسعود در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 1:53 بعد از ظهر |
۱- مهره هاي شطرنج رو دوست دارم، اما از اينکه هدايت يه لشگر به دست منه، ميترسم.
حريفم خوب بازي نميکنه. شايد چون اون اين بازي رو خيلي بهتر از من بلده، اينطور فکر ميکنم.
از وزير خوشم نمياد اما بهم ياد داده اند که خيلي کارها ميتونه بکنه. حيف که جلوش يه عالم سرباز وايستاده.
تلاش ميکنم تا ديرتر مات بشم.
از تموم اينها نميترسم. از اين ميترسم که وقتي که مات ميشم، هنوز خيلي از مهره هامو حرکت نداده باشم. خدا کنه آخر اين بازي به خير تموم بشه.

۲- صداش، رفاقت هميشگي رو نداشت. خيلي سخت ميشد توش صميميت قبل رو پيدا کرد. چشمهامو که بستم، دورها يه چيزايي ديدم که داشت از من دورتر ميشد. اگه خودش اينطور خواسته، پس حرفي ندارم. فقط ايکاش خودش رو براي کارهاي کوچيک و بي ارزشي که قبلا براش انجام دادم، مديون نميدونست. اون نميدونه که اگه فکر ميکنه مديون منه (اگه اينطور فکر ميکنه)، شايد براي سکوت من مديونه.


 

۳- دوباره رفتم پيش سهراب. وقتي دلم خيلي پر ميشه سر از اونجا در ميارم.
يا نه... وقتي حرف دارم و کسي نميشنوه يا نيخواد بشنفه ، کوله بارم رو بر ميدارم.
اونجا خوش نميگذره، اما خوب ميگذره.
توي اونهمه همهمه، فرصتي بود تا من هم حرف بزنم.
چقدر دلم ميسوخت. چه صبوره ، سنگ سفيد سهراب !


 

۴- آهاي ! با توام !
برگشت و به من نگاه کرد. دست و پام رو گم کردم. آخه اون هيچ وقت بر نميگشت. چرا اينجوري نگاهم ميکرد ؟ مگه به من بدهکار نيست ؟ شايد من بهش بدهکارم ؟! اصلا چي ميخواستم بگم ؟!
- ببخشيد ! مزاحم شدم ... شما کار خودتونو بکنيد !
برگشت و رفت و مثل هميشه، کار خودش رو کرد.
و من هنوز يادم نمياد چرا صداش کردم.
به هرحال... باز صداش ميکنم.

            

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 9:25 بعد از ظهر |
نام شعر : مرگ رنگ

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است

    

+ نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 6:40 بعد از ظهر |
 

                               کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم

                                 پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم

                                            چرا به من چک می کنی

                                              من که منم برای تو

                                   لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

                                  دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو

                               پشت کدوم بهانه ها پنهون کنم هق هقمو

                                                 گریه نمیکنم نرو

                                              آه نمی کشم بشین

                                               حرف نمیزنم بمون

                                              بغض نمی کنم ببین

            

                                                       

                                                          چکاوک

                                             

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 1:24 بعد از ظهر |

صادق هدایت

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد.

در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.

در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.

در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.
 
 
                                           
 
                                                    پاریس   ۱۳۰۷


 
+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 5:56 بعد از ظهر |
ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لب حوض

گردش ماهی ها روشنی من گل آب

پاکی خوشه ی زیست.

مادرم ریحان می چیند.

نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر

رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط.

                            

                                                         مادر سهراب

نور در کاسه ی مس چه نوازش ها می ریزد!

نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد.

پشت لبخندی پنهان هر چیز.

روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره ی من پیداست.

چیزهایی است که نمی دانم.

می دانم سبزه ای را بکنم خواهد مرد.

می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم.

پرم از راه از پل از رود از موج

پرم از سایه ی برگی در آب

چه درونم تنهاست..

                       

+ نوشته شده توسط مسعود در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 4:44 بعد از ظهر |
بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد.

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

                

 

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم...

  

+ نوشته شده توسط مسعود در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 1:32 بعد از ظهر |
به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است

که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.

                     

 

پشت هیچستان چتر خواهش باز است.

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید.

آدم اینجا تنها است.

ودر این تنهایی سایه نارونی تا ابدبت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من...

    

+ نوشته شده توسط مسعود در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 10:39 بعد از ظهر |
    

                                     داش آکل

                                       


 

     

خطاب به برادرش محمود، 30 ارديبهشت 1307

 

      
 
خطاب به برادرش عيسي، 17 مهر 1308

 

  

صادق هدايت همراه دانشجويان، فرانسه، 1306





از راست: يان ريپكا، مجبتي مينوي، غلامحسين مين‌باشيان، بزرگ علوي، نشسته: آندره سوريوگين و صادق هدايت در منزل مجتبي مينوي، تهران




اتاق صادق هدايت در تهران، تابلو نقاشي روي ديوار توسط حسين كاظمي در 12 فروردين 1324 كشيده شده است






+ نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 5:0 بعد از ظهر |

               بریده هایی از اشعار سهراب

  

             SohrabSepehri.com

 

              SohrabSepehri.com

 

               SohrabSepehri.com

 

                SohrabSepehri.com

 

               SohrabSepehri.com

 

             SohrabSepehri.com

 

             SohrabSepehri.com

 

             SohrabSepehri.com

 

              SohrabSepehri.com

 

              SohrabSepehri.com

 

            SohrabSepehri.com

 

           SohrabSepehri.com

 

           SohrabSepehri.com

 

           SohrabSepehri.com

 

                                                   SohrabSepehri.com

 

 

 

 

 

             

 

 

 

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 12:4 بعد از ظهر |
 

                   بریده هایی از بوف کور

                                       

 

           از زمانیکه همه روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم.

        در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

                 نزد بهترین و قشنگترین و باهوش ترین انسان همیشه نقص دیده می شود.

                   از روشنایی خوشم نمی آد جلو آفتاب همه چیز لوس و معمولی میشه.

 

                                     

 

                    چقدر هولناک است وقنی که مرگ آدم را نمی خواهد و پس می زند.

                           برای من بزرگترین مهجزه همین است که من وجود دارم.

                        اگر بشر از کشتن حیوانات دست بردارد آدم هم نخواهد کشت.

                       زرپرستی و شکم پروری همه احساسات عالیه را خفه می کند.

 

                                      

 

 

      هر چه فکر می کنم ادامه دادن به این زندگی

 

                           بیهوده است

 

                            

+ نوشته شده توسط مسعود در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 7:52 بعد از ظهر |
 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است.

زندگی بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما ست.

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی"ماه"

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی "مجذور"آینه است.

زندگی گل به "توان" ابدیت

زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما

زندگی "هندسه ی" ساده و یکسان نفس هاست.

                                       

 

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است.

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.

چه اهمیت دارد؟

گاه اگر می رویند؟

قارچ های غربت؟

من نمی دانم

که چرا می گویند:اسب حیوان نجیبی ست و کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟

چشم ها را باید شست‌‌ جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را خاطره را زیر باران باید برد.

عشق را زیر باران باید جست.

دوست را زیر باران باید دید.

عشق را زیر باران باید جست...

 

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 6:9 بعد از ظهر |
                                                     در گلستانه

دشت هایی چه فراخ!

کوه هایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می امد!

من در این ابادی پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید

پی نوری ریگی و یا لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی که صدایم می زد.

پای نیزاری ماندم باد می امد گوش دادم:

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه

بعد جالیز خیار بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب ابی

گیوه ها را کندم و نشستم پاها در اب:

((من چه سبزم امروز!

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه))

اری

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور

مثل خواب دم صبح.

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها اوایی است که مرا می خواند...

        

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:16 بعد از ظهر |
                                               به باغ همسفران

صداکن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم ان وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

ببین!عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند.

بیا اب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را...

                                                 

 

 

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 3:56 بعد از ظهر |
                               

 

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

 

 

+ نوشته شده توسط مسعود در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 7:25 بعد از ظهر |
"کفش هایم کو؟"

چه کسی بود صدا زد:"سهراب"

اشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر

شب خردادبه ارامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می اید

بالش من پر اواز پر چلچله هاست...

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند...

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 9:53 قبل از ظهر |
قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به اب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند...

پشت دریاها شهری است

که در ان پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای کبوترهای است

که به فواره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد...

 

              

+ نوشته شده توسط مسعود در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 9:36 قبل از ظهر |
گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش 
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
 در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
 ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
 بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
+ نوشته شده توسط مسعود در چهارشنبه دهم اسفند 1384 و ساعت 11:16 بعد از ظهر |

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

بهترين كدهاي جاوااسكريپت